قهرمان ميرزا عين السلطنه

772

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

محل اقامت ما پائين‌تر از حمام در يونجه‌زارى چادر زده‌ايم . زمين مرتبه به مرتبه اسپرس و غله [ است ] در كمال سبزى و خرمى . كنار نهرها در ميان زمينها دانه دانه درخت بيد با لطافت و طراوت كامل به روح و صفاى اينجا افزوده است . كوه دماوند مغرب را مسدود كرده [ است ] و اطراف تماما كوه [ است ] و تا چشم كار مىكند چيز ديگرى سواى آن نيست . قلهء دماوند از اين نقطه هيچ پيدا نيست . هواى خوبى داريم . جاى دوستان خالى است . در اين ايام جمعيت جمع نشده و خيلى خلوت است . من هم اين موقع را به همين جهت منتخب كردم كه به آسودگى در اين مدت توقف كنيم . روزى دو مرتبه صبح و عصر به آب مىروم . حمامى شب آب مىبندد خزينه كه پر شد آب را برگردانيده تا صبح آب ولرم مىشود و اذيتى ندارد . انشاء الله الرحمن اثر كلى خواهد كرد . شنبه 6 محرم - صبح به آب رفتم . بدن انسان را بىاندازه نرم و لطيف مىكند . ديشب تازه‌گل يك رطيل در چادر آشپزخانه ديده بود . خيلى تماشا داشت . آشپز غريبى اين سفر دچار ما شده . تفصيلات او گذشت . يعنى حالا آشپز مىگويم . اين اسم را جز اين چند روز ديگرى به او نگذاشته و مخاطب نشده . تازه‌گل به زحمت زياد آشپزى را گردن گرفت . ديشب رطيل را كه ديده همان‌طور چلو را با خورش روى آتش گذاشته و بيرون آمده . هرچه خانلر خان صدا مىكند و ما اصرار مىكنيم نمىرود . خانلر خان تدبير كرده پيازى را به زمين انداخته لگد مىكند و مىگويد بيا كشتم بيا كشتم . تازه‌گل از دور مشغول نگاه كردن شده مىگويد اين جفت دارد من نخواهم آمد . چلو هم در كار ضايع شدن است . هرچه مىكنيم نمىرود و اين چند روزه غذاى درستى نخورده‌ايم . متصل موانع پيش مىآيد . حالا به خانلر خان مىگويد من جوراب پايم نيست پس چكمهء خودت را بده بپوشم تا بيايم . قسم مىخورد چكمه ندارم . بيا مشغول شو من مواظب هستم ، اگر بيايد خواهم كشت . به هزار زحمت داخل شد . متصل اطراف نگاه [ را ] مىكند ، گاهى خيال مىكند و بدون جهت بلند مىشود . مختصر حكايتى بود . خديجه سلطان و تازه‌گل هستند . خديجه هم دو سه روز نوبه مىكند . خيلى خنده كردم ، با وجود آن كه شب خنده نبود . پريروز كه وارد شدم خنده‌اش از اين بيشتر بود . حمام و اطراف آن به شدت كثيف بود . سر حمام مال بسته بودند . پهن و كثافت چندين ماههء زمستان جمع شده بود . دو نفر رعيت آواز كرده انعامى دادم مشغول پاك كردن شدند . بعد رفتم لخت شوم يك‌مرتبه پيرمردى رسيد . كلاه نمدى را توى چشم خودش كشيده . لباس پاره پاره پوشيده سلام كرد كه چرا مرا خبر نكرديد . من اطلاع نداشتم . من حمامى ، من حمامى ، آب سرد واكنم . خزينهء گرم حمام رفتى . حالا به يك عجله تكلم مىكند . سر و دست و پا هم حركت مىكند . آستين قبا متصل به سر و صورتش مىخورد . به همان آهنگ حرف زدن در جنبش است . مثل ديوانه‌ها بيرون دويد ، فورا داخل شد ، يك نفر همراه خود آورده شهادت مىدهد كه اين حمامى است . هرچه مىگويم بسيار خوب تو حمامى باش به جائى نمىرسد . از جلو به حمام داخل